#بناز_پارت_195
مهتاب : نه بابا آرش که من و دوست نداره
جا خوردم : پس با کی ؟
مهتاب : با پسر دایی ام
: جدی پس آرش چی ؟
مهتاب : بناز چرا بعضی از اوقات خود تو به خریت می زنی ، چرا نمی خواهی باور کنی آرش تو رو دوست نداره تو رو می پرسته بهش فکر کن اون بهترین انتخاب برای تو
: نمی دونم چرا ؟
مهتاب : همش تقصیر آرش که خیلی به تو توجه نشون میده اگه یکم توجه شو به تو کم کنه تو اون و می بینی و می فهمی بدون اون هیچی نیستی
: مهتاب خودم می دونم بهش خیلی وابسته ام
مهتاب : بناز چرا نمی خواهی باور کنی اون جفت تو اون تمام عشق تو ، وقتی یک لحظه ازت دور میشه همش دنبالش می گردی . بناز دیگه بسته هر چی خود تو به خریت زدی جواب محبت هاش و با محبت بده با عشق بده ، اون و از دست بدی برای همیشه حسرتش و می خوری .
سرم و انداختم پایین می دونستم آرش و خیلی دوست دارم ولی چون همیشه کنارم بوده به بودنش عادت کردم . تصمیم گرفتم وقتی امتحان ها تموم شد و برگشتم روستا به آرش فکر کنم . به این که می تونم زنش بشم یا نه ؟
***
بناز حاضر شدی ؟
: یکم دیگه مونده . فریبا جان میشه تو رایکا رو بدی به آرش
آرش : امر دیگه ای نداری
: آرش بد نشو دیگه یکم دیگه مونده
آرش : همه منتظر شما هستند خانم
: چشم آقای من الآن میام
romangram.com | @romangram_com