#بناز_پارت_196
آرش : دیدی فریبا از آخر این دوست تو به من انداختی
فریبا : بیچاره من که هی بهت گفتم این به درد تو نمی خوره گوش نکردی
: آرش یعنی من و دوست نداری
آرش اومد طرفم و دستش و انداخت دور کمرم : مگه میشه عزیز دلم و دوست نداشته باشم .
رایکا شروع کرد به گریه کردن آرش رایکا رو بغل کرد و رفت بیرون .
اون تابستون به آرش خیلی فکر کردم و دیدم می تونم دوستش داشته باشم ، برای همین بهش زنگ زدم و گفتم اگه دوستم داره و واقعاً من می خواهد با پدر و مادرش بیاد خواستگاری ، روز بعد آرش و خانواده اش اومدند روستا و از من خواستگاری کردند یک عروسی توی روستا گرفتم و یک عروسی توی مشهد پدرم اصلاً توی عروسی من شرکت نکرد و عمو جلال جای اون و برام پر کرد .
یک روز قبل از عروسی ام به غار رفتم و تمام خاطرات و توی همون غار جا گذاشتم اون غار برای من و مادرم خوش قدم نبود هر دو عشق دوران جوونی رو اونجا به دست آوردیم و خیلی راحت از دست دادیم .
پایان
romangram.com | @romangram_com