#بناز_پارت_194

زانیار رفت و در رو بست و منم نشستم گریه کردم . و اشک ریختم ولی چه فایده دیگه همه چیز تموم شد و من موندم .

***





یک ماه از اون روز گذشت و من تا حدودی تونستم خودم و جمع و جور کنم و دیگه به زانیار فکر نمی کنم ، حالا دیگه وقتی میرم سر کلاسش قلبم تند تند نمیزنه و تمام احساسم و نسبت به اون از دست دادم . یک روز زانیار یک جعبه شیرنی آورد سر کلاس و اعلام کرد که ازدواج کرده خیلی برام سخت بود ولی بهش تبریک گفتم .

اون طور که شنیدم با دختر استاد سلامتی ازدواج کرد براش آرزوی خوشبختی کردم .

آرش بازم تنها یار من توی اون زمان بود و بهم امیدواری می داد . مهتابم همش باهام حرف می زد و مجبورم می کرد که دیگه به گذشته فکر نکنم .

خوشبختانه این ترم با تمام تلخی هاش گذشت . من و آرش با هم رفتیم بیرون مهتاب نتونست بیاد چون قرار بود براش خواستگار بیاد

: آرش تو مگه مهتاب و دوست نداری پس چرا نمیری خواستگاریش

آرش : بناز اونجوری که باید دوستش داشته باشم ندارم هیچ احساس خاصی نسبت بهش ندارم ، هر چی تلاش کردم که دوستش داشته باشم نتونستم اون درست برام مثل آیلین مثل فریباست ، پس نمی تونم طور دیگه دوستش داشته باشم .

: مثل من دوستش داری

آرش خندید : نه مثل تو دوستش ندارم .

سه روز از اون روز گذشت

مهتاب : بناز می خواهم یک چیزی بهت بگم

: بگو عزیزم

مهتاب : قرار شد ازدواج کنم

خیلی خوشحال شدم : وای مهتاب با آرش


romangram.com | @romangram_com