#بناز_پارت_192

: آره خوبم

زانیار : من و ببخش که بی خبر رفتم

: خیلی بی انصاف بودی

زانیار : باور کن کسی اجازه نداد من حرف بزنم باور کن بناز

: می تونستی به من یک زنگ بزنی می دونی تو این مدت چی کشیدم

زانیار : منم مثل تو خیلی سختی کشیدم من پارسال برگشتم اومدم مشهد هر روز از دور میدیمت و روز با آرش بودی

: تو که آرش میشناختی

زانیار : آرش از کجا باید مشناختم

: برادر آیلین زن بسام

زانیار با تعجب به من نگاه کرد : اصلاً چهره اش توی ذهنم نبود

: خوب چرا نیامدی جلو

زانیار : فکر کردم ازدواج کردی برای همین خودم و نشون نداد که زندگیت بهم نریزه ، وقتی دیروز تو کلاس دیدمت تازه فهمیدم چقدر از تو غافل بودم ، تمام حاضر غایب ها رو نگاه کردم تو هر روز توی کلاس بودی ولی من نفهمیدم ، دیروز وقتی دیدمت خیلی برام سخت بود نمی دونستم آرش چیزی در مورد من می دونه یا نه تا اینکه اونجوری به من توپید .

بناز من عاشقت بودم

: حالا اومدی قلب تو ازم پس بگیری

زانیار : اون همیشه مال تو

: پس چرا میگی عاشقت بودم

زانیار سرش و انداخت پایین


romangram.com | @romangram_com