#بناز_پارت_191
بازم به اتفاق دیروز فکر کردم ، با من فقط مثل یک غریبه برخورد کرد و هیچ عکس العملی غیر از اینکه برای اولین بار من و دید از خودش نشون نداد .
باز رفتی توی فکر
آرش اومد کنارم نشست
: کار دیگه ای بلدم
آرش : آره بری صبحانه درست کنی من خیلی گرسنه ام .
لبخندی زدم : چشم
به آشپز خونه رفتم در خونه زنگ زدن
آرش من باز می کنم حتماً مهتاب . صدای مهتاب و نشنیدم آرش کی بود پس چرا مهتاب نیومد . از آشپزخونه اومد بیرون و با دید زانیار شوکه شدم و به دیوار تکیه دادم .
زانیار : خوبی بناز
هیچ جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم .
آرش : بفرمائید آقا زانیار
زانیار رفت و روی مبل نشست منم همونجا ایستادم .
آرش اومد طرفم : تو برو بشین من چای دم می کنم و میام .
خودم و کمی جمع و جور کردم و رفتم روی مبل رو به روش نشستم .
زانیار : خوبی بناز
سرم و تکون دادم
زانیار : جواب بده
romangram.com | @romangram_com