#بناز_پارت_190

: آره بهترم ساعت چنده

آرش : ساعت 9 پاشو برات یکم سوپ گرفتم پاشو یکم بخور

: آرش سیرم

آرش : پاشو دیگه خانمی اینجوری که نمیشه پاشو یک چیزی بخور

از جام بلند شدم چشم هام خیلی می سوخت : آرش یعنی اون من و فراموش کرده بود

آرش : نمی دونم بناز نمی دونم ، بهش فکر نکن باشه

: آرش من این همه مدت منتظرش بودم

آرش : عزیزم خود تو ناراحت نکن اون ارزشش و نداشت .

آرش یکی دو قاشق سوپ بهم داد ، دیگه نتونستم بخورم ، کمک کرد تا دوباره دراز بکشم .

آرش با موهام بازی کرد تا من دوباره بخوابم ، چشم هام گرم شد که گوشی آرش زنگ زد سریع از اتاق رفت بیرون . نمی دونستم کیه ، چشم هام و بستم و به اتفاق امروز فکر کردم . زانیار با تمام وجودش من و کنار زد و بهم فهمند الکی عاشقش بودم ، اون فقط قلبش و توی غار امانت گذاشته بود اونم نه برای من .

اشک هام ریخت . آرش دوباره برگشت :

باز داری گریه می کنی

: آرش خیلی بهم برخورد

آرش : الهی قربون تو برم ناراحت نباش عزیزم ، همه چیز درست میشه بهش اصلاً فکر نکن . مهتاب تا حالا صد بار زنگ زده خیلی نگران تو بود ، مجبور شد بره و گرنه اینجا می موند .

چشم هام و بستم آرش کنارم نشست و با موهام بازی کرد ، بخواب عزیزم .

اونقدر کنارم نشست و با موهام بازی کرد که خوابم برد .

نور آفتاب افتاد توی چشمم چشم هام و باز کردم و بلند شدم دیدم آرش کنار دراز کشیده برای یک لحظه خیلی ترسیدم ولی کنار تخت خودش و جمع کرده بود و یک متکا کنارش گذاشته بود که سمت من نیاد . به صورتش نگاه کردم خیلی دوستش داشتم همیشه برای من تکیه گاه خوب بود . به ساعت نگاه کردم خوشبختانه امروز کلاس نداشتیم . از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و سماور رو روشن کردم و اومدم توی حال نشستم .


romangram.com | @romangram_com