#بناز_پارت_189

آرش برگشت سمت زانیار : شما هیچ کار نمی خواهی بکنی

زانیار جا خورد : منظورتون و نمی فهمم .

آرش با عصبانیت جلوش ایستاد : یعنی نمی خواهی به بناز هیچ توضیحی بدی ؟

دست آرش و گرفتم : بیا بریم آرش

آرش : برای چی ؟

: آرش

و دوباره گریه کردم .

زانیار یک دستمال کاغذی بهم داد و باعث شد گریه ام بیشتر بشه .

آرش با عصبانیت : حداقل بسام یک غیرتی داشت این چی ؟

زانیار برگشت سمت آرش : که چی ؟

آرش رفت جلوش ایستاد

: آرش خواهش می کنم ، بیا بریم .

آرش اومد طرفم و دستم و گرفت : پاشو عزیزم بخدا اگه می دونستم این مدت منتظر اینی نمی ذاشتم یک روز بهش فکر کنی .

با آرش از کلاس اومدیم بیرون حالم خیلی بد بود و مهتاب با دیدنم اومد طرفم و دستم و گرفت

آرش : بریم خونه من نمی خواهد امشب بری خوابگاه پیش خودم باش .

با هم رفتیم خونه آرش و رفتم توی اتاق آرش و دراز کشیدم سرم داشت از درد می ترکید . و چشم هام باز نمی شد . آرش برام یک مسکن آورد ، خوردم و چشم هام و بستم ، نمیدونم چطور خوابم برد ، با نوازش دستی توی صورتم چشم هام و باز کردم .

آرش بود : خوبی بنازم


romangram.com | @romangram_com