#بناز_پارت_188

شهاب : دوست دخترشی دیگه ؟

: اصلاً باشم به تو چه ربطی داره

شهاب : بی خود من غیرتی میشم

آرش : کوتاه بیا با هم بریم .

زانیار : آقایون شما دانشجوی این مملکت هستید بعد اینجوری برخورد می کنید از چند تا لات چه انتظاری باید داشت .

شهاب : استاد ببخشید ، بناز من می خواهم بیام خواستگاریت .

برگشتم توی چشم زانیار نگاه کردم سرش و انداخت پایین و کمی قرمز شد .

: شما غلط زیادی می کنید .

شهاب : یعنی چی ؟

: یعنی نه

شهاب : مامانم تو رو دیده

: میشه بس کنی

شهاب ساکت شد و از کلاس رفت بیرون رفتم و روی صندلی نشستم ، اشک هام ریخت

آرش اومد کنارم : بناز گریه نکن عزیزم

ولی من بیشتر گریه می کردم اصلاً دوست نداشتم اینجوری با زانیار رو به رو بشم همیشه دوست داشتم اون من و پیدا کنه ولی شهاب احمق همه چیز و ریخت بهم .






romangram.com | @romangram_com