#بناز_پارت_187
آرش : بمون بناز
: نمیتونم آرش از من نخواه
آرش : خواهش می کنم بناز .
مهتاب : راست میگه دیگه بمون .
ولی طاقت موندن توی کلاس نداشتم ، وسایل و برداشتم به سمت در رفتم
خانم آفرین شما قرار بود بمونید .
سر جام موندم و بقیه بچه ها رفتند بیرون .
من و شهاب و آرش ایستادیم .
شهاب : استاد همش تقصیر این آرش بوده
آرش : من کی به کار تو کار داشتم که تو به کار من کار داری
زانیار : میشه ساکت شید . اینجا کلاس درس
آرش : استاد به من و بناز و مهتاب توهین کرده
زانیار : مهتاب کیه ؟
شهاب : دوست دخترش
زانیار به من اشاره کرد : و با ایشون چه نسبتی دارید
شهاب : دوست دختر دیگه اش
من عصبانی برگشتم سمت شهاب : ببین میشه خفه شی تو که نه من و میشناسی نه آرش پس دهن تو ببند .
romangram.com | @romangram_com