#بناز_پارت_186
از جام بلند شدم : خوب بیا بشین . من جای آرش نشستم و آرش وسط نشست .
شهاب : خدا شانس بده همیشه میگن دو تا هوو نمی تونن با هم بسازن ولی این آرش نمی دونم چیکار کرده که این دو تا این همه با هم صمیمین .
آرش : خفه شو
شهاب : باید برامون کلاس بزار
خیلی از حرف شهاب ناراحت شدم : میدونی شهاب بس که فکرت فاسده همه رو مثل خودت می بینی حالا دهن تو ببند می خواهم درس و گوش کنم .
شهاب از جاش بلند شد و اومد سمت من : تو دهن تو ببند بچه پر رو
: خفه شو شهاب بشین سر جات
آرش : ببین اینجا کلاس بعداً باهات حرف میزنیم .
شهاب : حرفی داری همینجا بزن
میشه بشینید سر جاتون
همه برگشتیم ، زانیار بود با عصبانیت داشت به شهاب و آرش نگاه می کرد .
آرش نشست . و من پشت آرش بودم و با نشستن اون زانیار من و دید و زل زد بهم
شهاب : استاد می خواهین من بندازمش بیرون
زانیار به خودش اومد : شما بشین سر جات و دهن تو ببند . شما هم بفرمائید خانم بعد از کلاس هر سه تون می مونید .
زانیار رفت پای تخته ولی دیگه نتونست درس و ادامه بده ، برای امروز بسته کلاس تعطیل می تونید برید بیرون .
زانیار پشت میز نشست دستش و روی به دسته صندلی تکیه داد و گذاشت زیر سرش .
وسایلم و برداشتم
romangram.com | @romangram_com