#بناز_پارت_185
آرش : نمی خواهی بری باهاش حرف بزنی
: نه ، تا خودش نخواهد نه
دیگه از اون روز ، روزهای که با اون کلاس داشتم از صبح دلم مثل گنجشک می زد ولی دریغ از یک نگاه زانیار اون اصلاً به هیچ کس نگاه نمی کرد .
آرش : بناز من امروز دیر تر میام تو برو کلاس برای من و مهتاب کنار خودت جا بزار .
: باشه
رفتم کلاس و جای همیشگی نشستم و کیفم گذاشتم روی صندلی بغلی برای آرش
ببخشید خانم آفرین این جا جای کسی
: بله جای آرش و مهتاب
بخشید .
تازگی ها این پسر زیاد دور و بر من می گرد ، اسمش شهاب ولی من اصلاً ازش خوشم نمیاد .
زانیار وارد کلاس شد و مثل همیشه رفت طرف میزش وسایلش و گذاشت روی میز و رفت پای تخته و شروع کرد به توضیح دادن .
در کلاس باز شد و آرش و مهتاب اومدن
آرش : ببخشید استاد دیر شد .
زانیار : بفرمائید
آرش و مهتاب به طرف من اومد : بناز بلند شو من می خواهم وسط بشینم
romangram.com | @romangram_com