#بناز_پارت_184

آرش به من نگاه کرد دستم و فشار داد آروم : بناز جان آروم باش عزیزم خواهش می کنم آروم باش .

مهتاب : بناز چی شد ؟

آرش : هیچی

تا آخر درس هیچی نفهمیدم اصلاً سرش و بالا نیاورد که بچه ها رو ببینه کلاس تموم شد و اون کیفش و برداشت و رفت ، منم همین طور به در نگاه می کردم .

آرین : مهتاب برو یک لیوان آبی آبمیوه ای بیار .

همه بچه از کلاس خارج شدند و من زدم زیر گریه .

آرش : بناز جان آروم باش عزیزم آروم باش خواهش می کنم

: آرش اون اینجا بوده و من چهار سال انتظارش و کشیدم

آرش : حالا آروم باش تو که چیزی در موردش نمی دونی آروم باش خواهش می کنم . مهتاب اومد و لیوان آب و داد دستم .

مهتاب : استاد و می شناختی

آرش : برات تعریف می کنم مهتاب ولی الآن نه

مهتاب : نمی خواهد تعریف کنی از حال بناز فهمیدم که دوستش داره .

آرش لبخندی زد : آره عشق دوران جاهلیت

با اخم به آرش نگاه کردم

آرش : البته هنوز ادامه داره

مهتاب : پاشید بچه کلاس بعدی شروع شد .

رفتیم کلاس بعدی ولی تمام حواسم پیش زانیار بود . کلاس تموم شد و کلاس دیگه ای نداشتم


romangram.com | @romangram_com