#بناز_پارت_182





بالاخره کلاس ها شروع شد رفتم دانشگاه آرش منتظر بود .

: سلام بر آرش

آرش : سلام بناز خوبی

: مهتاب نیومده

آرش با یک حالتی : نه ولی دیر کرده

: چیه آرش جفت تو یافتی

آرش سرش و انداخت پایین : نمی دونم بناز ، تو از دستم ناراحت نیستی .

: دیونه خودم برات پیدا کردم بعد ناراحت بشم .

سلام

: سلام مهتاب جون

آرش : سلام مهتاب ، دیر کردی

مهتاب : تا سیاوش خواست من و برسونه دیر شد

: این سیاوش هنوز یاد نگرفته باید خوش قول باشه

مهتاب : فقط می خواهد لج من و در بیاره

آرش : مهتاب اگه از نظر تو ایراد نداره من بیام دنبالت خونه که من گرفتم نزدیک خونه شماست.


romangram.com | @romangram_com