#بناز_پارت_180

منم ساکت نشسته بودم و به هر دو نگاه می کردم

مهتاب خیلی متین : چی باید بگم

آرش : خوب اول من میگم . من آرش یوسفی هستم دوست صمیمی بناز و همین طور یک فامیل دور برادر خانم پسر عموی بناز .

مهتاب : منم مهتاب کرامتی یک ترم با بناز جان دوست شدم ولی از شما تعریف زیاد شنیدم .

آرش : منم تعریف شما رو از بناز زیاد نشستم .

مهتاب : بناز جان لطف دارن

آرش : نه خدایش تعریفی هستید.

مهتاب دختری بور ، زیبا و ظریفی بود . و با هر بار خجالت لپاش گل می انداخت .

مهتاب دوباره سرخ شد.

: خوب بچه ها من دیگه باید برم کار دارم .

مهتاب : کجا بناز

: من که بستنی ام و خوردم شما دو تا هم بشینید بستنی تون و بخورید و خوب با هم آشنا بشین از پس فردا هم کلاس داریم جلوی دانشگاه می بینمتون . آرش شمار تو به مهتاب بده و شمارش و بگیر .

آرش به من نگاهی کرد : باشه امر دیگه نیست .

: چرا مهتاب تا خونشون برسونی ها . خداحافظ .

از کافی شاپ زدم بیرون و شروع کردم به قدم زدند احساسم می گفت آرش از مهتاب خوشش اومده ، خیلی خدا رو شکر کردم که بالاخره آرش جفتش و پیاده کرده رفتم خوابگاه و روی تختم دراز کشیدم .

سلام بناز

: سلام بهاره باز من با تو توی یک اتاقم


romangram.com | @romangram_com