#بناز_پارت_179

آرش گاهی به مهتاب نگاه می کرد و مهتاب کمی سرخ شده بود . یواشکی به آرش چشمکی زدم و اون اخم هاش و کرد توی هم .

خندیدم : آرش خوبه نه

آرش : چی ؟

: خود تو به اون راه نزن می دونی دارم در مورد چی حرف بزنم

آرش لبخندی زد : همیشه انتخابات خوب بوده

: پس موفق شدم

آرش : نه هنوز

مهتاب با تعجب به ما نگاه کرد : بناز باز چی تو فکرت

: هیچی مهتاب چرا هر وقت من حرفی می زنم تو فکر می کنی فکری توی ذهنم

مهتاب : چون توی این مدت شناختمت

آرش : ببین چیکار کردی توی این ترم که مهتاب تو رو شناخته . بعد از انتخاب واحد مسیر من به مسیر آرش و مهتاب نمی خورد . خوب شما ها با هم برید من راهم نزدیکه

آرش : خوب بیان بریم یک بستی چیزی بخوریم بعد برو خوابگاه

مهتابم به من نگاهی کرد

: باشه ولی همین نزدیک ها باشه چون من خسته ام

آرش : چشم گیگیلی

مهتاب خندید ، هر سه با هم همراه شدیم و رفتیم توی یک کافی شاپ و سفارش بستی دادیم .

آرش : خوب مهتاب خانم از خودتون بگید


romangram.com | @romangram_com