#بناز_پارت_178
با آرین و فریبا رفتیم اصفهان و ثبت نام کردم ، خوشبختانه خوابگاه خیلی نزدیک دانشگاه بود و این برای من خیلی خوب بود .
***
از 10 مهر کلاس ها شروع شد و من باز دوباره به دانشگاه برگشتم جای که حالا با نبودن آرش احساس راحتی می کردم ، خوشبختانه آرش نتونست انتقالی بگیر و من خوشحال شدم .
توی دانشگاه با دختری با نام مهتاب کرامتی دوست شدم ، اصفهانی بود خیلی دختر ناز و زیبا و خیلی آروم درست نقطه مقابل من . هر کدوم زودتر می رسیدم جلوی در دانشگاه منتظر اون یکی دیگه می شدیم . حسابی با هم دوست شدیم . دختر دوم خانواده بود . و سه برادر داشت که دو تاشون مثل خودش معماری خونده بودند و برادر کوچک ترش چون درس خوندن و دوست نداشته مثل پدرش طلا فروش شده بود مادرشم زنی خانه دار و خون گرمی بود . خواهرش ازدواج کرده بود و یک دختر ناز داشت .
وقتی آرش فهمید من با مهتاب دوست شدم اول کمی ناراحت شد ولی گفت از ترم دیگه میاد اونجا تونسته یکی رو پیدا کنه که جاشو با اون عوض کنه .
با این حرفش ناراحت شدم ولی با خودم گفتم شاید این مهتاب بتونه دل آرش و بدست بیاره . و بیشتر اوقات از آرش برای مهتاب می گفتم از اینکه دنبال جفتش می گرده و مهتاب فقط می خندید .
: مهتاب چرا هر وقت حرف از آرش می زنم تو می خندی
مهتاب : خنده ام داره اون تو رو داره بعد دنبال جفتش می گرده
: ولی آرش جفت من نیست .
مهتاب : خیلی دلم می خواهد این آرش ببینم که عرضه نداشته دل تو رو بدست بیاره
: مهتاب خیلی لوسی
من و مهتاب هر روز به هم نزدیک تر می شدیم و با هم صمیمی تر . امتحان های آخر ترم شد واقعاً این ترم زود گذشت چون آرش نبود تا زندگی رو بهم سخت کنه .
تعطیلات بین دو ترم و اومدم روستا پیش فریبا و حسابی این چند روز به ما خوش گذشت .
آرش تونست جای خودش و با یکی دیگه عوض کنه و بیاد اصفهان .
وقتی برای انتخاب واحد رفتم اصفهان آرشم اومده بود و توی فرودگاه منتظر من بود وقتی من و دید با یک ذوقی بغلم کرد خودمم خیلی دلم براش تنگ شده بود . من به خوابگاه رفتم و وسایل ام و گذاشتم . با آرش رفتیم دانشگاه چون ساعت 3 بعدازظهر انتخاب واحدمون بود با مهتاب قرار گذاشته بودم . وقتی وارد کافی نت شدم مهتاب از جاش بلند شد و با خوشحالی همدیگر و بغل کردیم . مهتاب با آرش آشنا شد ، خوشبختانه مهتاب سه تا میز گرفته بود هر سه نشستیم تا با هم انتخاب واحد کنیم .
romangram.com | @romangram_com