#بناز_پارت_177
: خیلی فضولی
حسام خندید : بچه اینجایی
: نوه بختیار خان
حسام : من مهمان ده پایین هستم اومدم خونه یکی از دوستانم
: خوش اومدین
حسام : اون روز دیدمت خیلی تعجب کردم با اون لباس محلی خیلی زیباتر شدی ، اول نشناختمت ، اگه دوستت اسم تو صدا نمی زد .
: با اجازه من باید برم
حسام : می خواستم یک چیزی بهت بگم
: بفرمائید
حسام : چرا به آرش نمی گی که دوستش داری
: تو در مورد من چی می دونی که اظهار نظر می کنی
حسام : این طور که فهمیدن خیلی دوستت داره
: خوب
حسام : گناه داره اینقدر اذیتش نکن
از جام بلند شدم : ببینید آقای محترم شما من نمی شناسید با زندگی منم هیچ آشنایتی ندارید پس بهتر سرتون تو زندگی خوتون باشه فهمیدین
حسام : بله ، ببخشید
ازش دور شدم و حسابی از دستش عصبانی بودم . به خونه برگشتم و به همه گفتم قبول شدم فریبا وقتی فهمید اصفهان قبول شدم و آرش مشهد خیلی خوشحال شد که من می تونم کمی از دستش نفس بکشم .
romangram.com | @romangram_com