#بناز_پارت_173
سوار سورن شدم .
بناز بناز
برگشتم و فریبا بود . بمیری فریبا که همیشه فقط گند می زنی .
حسام : بناز آفرین
فریبا نزدیک ما رسیده بود : خوب آره دیگه
از اسب اومد پایین
: مرسی از معرفیت چیکار داشتی
فریبا برگشت سمت من و با تعجب من و نگاه کرد
: خوب چی شده ؟
فریبا : تو نمی دونی باید موبایلت و با خودت ببری که من این همه دنبالت نیام .
: می خواستی اسب سواری یاد بگیری
فریبا : آرش از صبح کچلم کرده ، برزو رو هم از خواب بیدار کرد.
گوشیم زنگ زد
فریبا : خودش
گوشی رو از فریبا گرفتم و خاموش کردم و دوباره دادم دستش : وقتی زیاد اذیتت می کنه باید این کار رو بکنی .
فریبا : دیونه شده
سوار اسب شدم و از اونجا دور شدم ، صدای فریبا رو شنیدم : بناز تو خیلی دیونه ای
romangram.com | @romangram_com