#بناز_پارت_174

محل ندادم و با اسب از اونجا دور شدم و به سمت قبر مادرم و رایکا رفتم . از توی راه کمی گلهای وحشی چیدم . و بر سر مزار هر دو گذاشتم و همون جا نشستم و با مادرم حرف زدم . خیلی حرف زدم هر چی ناراحتم کرده بود هر چی آزارم داده بود از آرش خیلی گله کردم تا اینکه آروم شدم وقتی به خودم اومدم نزدیک غروب بود دوباره سوار اسب شدم و به طرف خونه رفتم .

آرین و توی راه دیدم : سلام آرین

آرین : باز تو دیونه شدی

: اَه آرین تو دیگه گیر نده

آرین : باز رفتی غار

سرم و تکون دادم

آرین: بناز بی خیال شو دیگه خواهش می کنم طفلی آرش خیلی نگرانت شد

: آرین دارم از همون آرش فرار می کنم دیگه خیلی داره پا پی من میشه خسته ام کرده

آرین : چیکار کنه عاشقت شده

: آرش غلط کرده از روز اول بهش گفتم من عاشقش نمی شم .

آرین: اون که می دونه تو هم تا کی می خواهی منتظر زانیار باشی

: تا هر وقت شد.

آرین که دید حسابی عصبانیم هیچی نگفت . اونشب حوصله هیچی نداشتم و رفتم توی اتاقم و خوابیدم مثلاً خوابیدم همش تو فکر زانیار بودم و از خدا می خواستم من و از این بلاتکلیفی در بیاره .

چند روزی گذشت رفتم کنار چشمه و نشستم که گوشیم زنگ زد : سلام آرش خوبی

آرش خیلی گرفته بود : آره بد نیستم

: چیزی شده آرش

آرش : آره جواب دانشگاه اومده


romangram.com | @romangram_com