#بناز_پارت_172

فریبا هنوز طبق عادت قبل به مادرشوهرش خاله می گفت

: تو کی یاد می گیری به مادرشوهرت بگی خه سوره

خاله با شوخی : این آتیش از گور تو بوده تو بهش یادی بگه خاله

: خوب اون موقع که عروس شما نبود حالا که هست باید بگه خه سوره

خاله : نمی خواهد بگه خه سوره بگه دالک

: خاله شما دیگه چرا

خاله خندید : خوب من همیشه آرزوی دختر داشتم حالا که خدا بهم یک دختر داده بهم میگه خاله

فریبا خاله رو بغل کرد الهی من بمیرم چشم از امروز میگم دالک خوبه

: فریبا جان اگه برات سخته همون مامانم بگی خاله قبول می کنه

خاله خندید : آره عزیزم هر طور راحتی صدام بزن بگیم خاله من راضیم .

اون شب گذشت صبح از خواب بیدار شدم و رفتم غار مثل همیشه در سکوت بود ، رفتم و روی کنده درخت نشستم جای که همیشه زانیار می شست .

چشم هام و بستم تا اون روزها یادم بیاد ، صدای پا شنیدم سریع از جام بلند شدم : کی اونجاست

کسی جواب نداد کمی ترسیدم برای همین یواش یواش به طرف در خروجی غار رفتم کسی رو توی راه ندیدم. دیگه بر نگشتم توی غار رفتم به سمت چشمه که صدای دو تا پسر رو از پشت سرم شنیدم .

اصلاً برنگشتم . نزدیک چشمه که رسیدم نفس راحتی کشیدم سورن و اونجا گذاشته بودم و خودم پیاده به غار رفته بودم .

خسته نباشید خانم .

به طرف صدا برگشتم و به دو تا پسر نگاه کردم با دیدن حسام جا خوردم اونم به صورت من نگاه کرد : چهره تون خیلی برام آشناست .

: ولی شما برای من آشنا نیستید .


romangram.com | @romangram_com