#بناز_پارت_171

: فریبا پاشو تا برزو خوابیده بریم تا بیرون دلم می خواهد تا لب چشمه برم .

فریبا : بزار به آرین بگم که مراقب برزو باشه .

فریبا رفت توی اتاق و اومد : بریم.

از خونه زدیم بیرون رفتم لب چشمه و آروم نشستم و آبی از چشمه به صورتم زدم .

فریبا : خوبی بناز

: آره اینجا عالیه فریبا عالی .

کمی با هم قدم زدیم . و برگشتیم خونه برزو بیدار شده بود و بغل آرین بود ، فریبا رفت بغلش کرد و کمی بهش شیر داد .

از جام بلند شدم و رفتم اصطبل و سورن و آوردم بیرون

آرین : باز کجا

: یکم اسب سواری دیگه نمی تونم تحمل کنم.

آرین : تو هیچ وقت بزرگ نمی شی بناز .

: نه من همیش کوچولو می مونم . با سورن از خونه بیرون رفتم و سوارش شدم .

به خارج از روستا رفتم و یکم اول با اسب راه رفتم و بعد سورن مثل باد دوید و من لذت بردم . وقتی برگشتم خونه هوا رو به غروب می رفت. وارد خونه شدم سورن و بردم توی اصطبل و شروع کردم به قشو کردنش و بعد بهش آب و یونجه داد .

وقتی برگشتم خونه

خاله : بناز جان بیا عزیزم بیا ببین اینا خوبه برات

خاله پنج دست لباس برام دوخته بود : وای یکی از یکی قشنگ تر

فریبا : پس من چی خاله


romangram.com | @romangram_com