#بناز_پارت_170
فریبا خندید : خدا بهت رحم کنه اگه بخواهی عروس بشی
: فریبا مگه زانیار برگشته که من بخواهم عروس بشم
فریبا : نه هیچ خبری ازش نیست
: خیلی خوب تا اون بیاد انشاءالله این داماد میشه دست از سرم بر می داره
فریبا : فکر می کنی این کار و بکنه
: از روزی که من و توی خونه بسام اینا بدون روسری دیده بدتر شده فریبا بدتر .
فریبا : ببین بناز من یک زنم وقتی به صورت تو نگاه می کنم لذت می برم اون که یک مرد .
: پس چرا آرین این احساس و به من نداشت
فریبا : آرین فرق می کنه اون تو رو به عنوان یک دختر خاله دوست داره نه چیز دیگه ای . بسام تونست در مقابل تو کوتاه بیاد که تو انتظار داری آرش بیاد . هنوز وقتی بسام تو رو می بینه تمام کارها تو زیر نظر میگیره ، غیر از این
: نه برای همین کمتر میرم اونجا تا آیلین یکبار فکر نکنه قصد دارم زندگیش و بهم بریزم .
فریبا : خوب اون از بسام ، آرش همش با تو بناز هر جا تو هستی اونم هست . دیگه زیادی به تو وابسته شده
: برای همین می خواهم ازش دور بشم . شاید این وابستگیش کم بشه ، دعا کن دانشگاه هامون یکی نشه
فریبا : انشاء الله یکی نمیشه شد انتقالی بگیر
: مگه میذاره ، امروز توی فرودگاه آنچنان من و بغل کرد که هر کی رد میشد چه فکر های که با خودش نکرد
فریبا : دوستت داره دیگه
: اه دیگه حالم بهم می خوره از دوست داشتن آرش ، هر چیزی یک حدی داره
فریبا : اون حد نداره
romangram.com | @romangram_com