#بناز_پارت_168

خاله : سلام به دختر ناز خودم .

اشک هام ریخت خاله ام گریه کرد .

فریبا : سلام بناز خوبی

از بغل خاله اومد بیرون و رفتم بغل فریبا اونم خیلی گریه کرد دلم براش خیلی تنگ شده بود .

بچه نازشم بغلش بود . شروع کردم به بوس کردن برزو که اون گریه کرد : هم مثل مامانت اَر اَروی

فریبا : داری می چلونیش بعد میگی چرا گریه می کنه

: باپیر کجاست ؟

خاله : رفته مسافرت چند روز دیگه میاد .

: دلم خیلی براش تنگ شده

خاله : خوب حالا بیان ناهار بخورین تعریف کن ببینم توی این یک سال چیکار کردی .

ناهار و خوردم و نشستیم به حرف زدن.

: جون براتون بگه شیبانی یکی از استادهام یک شرکت مهندسی داشت از منم خواست برم توی شرکتش کار کنم و این شد که از اول مهر ماه توی شرکتش بودم تا الآن که اول شهریور .

خاله : همش همین

: باور کنید خاله این یعنی کل زندگی من توی یک سال .

خاله : زن عمو تو ندیدی

: چرا دو هفته ای یک بار اونم اونقدر زنگ می زد تا جمعه ناهار می رفتم پیشش .

خاله : از دست تو پاشم پاشم برم خونه مادر کژال که باهام کار داشت .


romangram.com | @romangram_com