#بناز_پارت_167

آرین : خوب شیطون یکی شده این تو

: از خدات باشه همه دوست دارند بچه هاشون این من بشه . آیلین وقتی حامله شده بود همش به من نگاه می کرد که بچه اش مثل من بشه

آرین : حالا شد

: نه دخترش شبیه بسام شد ، با آیلین گفتم زیادی به بسام نگاه کرده

آرین : بچه بابک چی؟

: من یک بار بیشتر ندیدمش اصلاً خوشگل نبود یک پسر سیاه و زشت ، بعدم اونا از ایران رفتن .

آرین : کجا ؟

: رفتن سوئد .

آرین : سوئد پیش کی ؟

: منم فکر کردم رفتن پیش زانیار ولی بسام گفت زانیار سوئد نیست چون اگه بود اون حتماً پیداش می کرد .

آرین نفس عمیقی کشید

: آرین خاله چطوره ، باپیر چطوره ؟

آرین : الآن میری می بینیشون دیگه .

: بعد از دو ساعت رسیدیم روستا جلوی خونه باپیر پیاده شدم و از خوشحالی در زدم .

خاله : اومدم اومدم

تا در رو باز کردم خودم و انداختم توی بغلش

: سلام خاله خوشگل خوردم


romangram.com | @romangram_com