#بناز_پارت_161
من معذرت می خواهم میشه لطف کنید جاتون و با خواهرم که اونجا نشسته عوض کنید .
: بله چه ایرادی داره
از جام بلند شدم و اون خانم اومد جای من و من جای اون کنار یک آقا نشستم .
دوباره چشم هام و بستم
شما همیشه سوار هواپیما میشین می خوابین .
چشم هام و باز کردم و به اون پسر نگاهی کردم
: شما همیشه تو کار دیگران دخالت می کنید .
من حسام هستم
: خوب
حسام : خوب اسم شما چیه
: ببین آقا حسام من خسته ام و دلم می خواهد تا می رسم یکم استراحت کنم
حسام : ولی من خیلی مایلم با شما حرف بزنم
چشم هام و بستم و به زانیار فکر کردم چقدر دلم می خواست به جای این حسام ، زانیار کنارم نشسته بود و با اون حرف می زدم . صدای لطفاً کمربندها رو ببندید و شنیدم ، چشم هام و باز کردم ، کمربند بستم
حسام : خوب چه عجب چشم هاتون باز کردید و چشم های شما رو دیدم .
: شما فکتون درد نمی گیره اینقدر حرف می زنید .
حسام : همه این سوال و ازم می کنند .
هواپیما نشست و من بی توجه به حسام از هواپیما پیاده شدم . منتظر بودم چمدون بیاد . می خواستم چمدون و بردارم خیلی سنگین بود هر چی داشتم توی ریخته بودم .
romangram.com | @romangram_com