#بناز_پارت_160

آرش : خیلی سخته بناز

: پسر کوچولو اصلاً سخت نیست باید خوب چشم ها تو باز کنی باشه .

آرش : باشه اونقدر ارزش ندارم که دوباره به من فکر کنی

: خودت خوب می دونی چقدر برام ارزش داری ، پس اینجوری حرف نزن

آرش : باشه ، وقتی اومدی با خانمم میام جلو

: با جفتت نه هر خانمی

آرش خندید : چشم با جفتم میام خوبه

: آفرین ، خداحافظ آرش

آرش : خداحافظ بناز مراقب خودت باش .

بلیط و نشون دادم و رفتم تو سالن انتظار موبایلم زنگ زد : بله آرش

آرش : می خواستم بگم خیلی دوستت دارم بناز

: منم دوستت دارم ، قولت یادت نره

گوشی رو قطع کردم و روی صندلی نشستم و چشم هام و بستم باز قرار بود به جایی برم که همش خاطره من و زانیار بود ، یعنی بعد از این چهارسال اون هنوز یاد من می کنه یعنی من هنوز همون عشقش هستم و قلبش هنوز توی اون غار برای من می تپه . یا دیگه از من یادش رفته .

ببخشید خانم بلند شین همه رفتن باید برید سوار هواپیما بشین سریعی از جام بلند شدم و از اون خانم تشکر کردم .

سوار هواپیما شدم و به آرین زنگ زدم و گفتم که سوار هواپیما شدم و گوشی رو خاموش کردم دو تا خانم کنارم نشسته بودند و با هم حرف می زدند . دوباره چشم هام و بستم و یاد خاطرات و برای خودم زنده کردم .

ببخشید خانم

چشم هام و باز کردم : بله


romangram.com | @romangram_com