#بناز_پارت_158
***
امروز فارغ و التحصیل شدم و حالا برای خودم خانم مهندس شدم .
فریبا سال دوم انتقالی گرفت و رفت چهارمحال بختاری تا نزدیک آرین باشه ، اونا صاحب یک پسر ناز شدند که یکساله شده و اسمش و گذاشتند برزو یعنی بلند بالا خیلی بچه نازی سبزه با نمک چشم های عسلی موهای خرمایی روشن تپل و مپل وای که دل من براش ضعف میره .
آرش هنوز بهترین دوست من و هنوز نتونسته جفتش و پیدا کنه با هر کس آشنا میشه دو روز بیشتر طول نمی کشه و با هم مشکل پیدا می کنند . صد بار بهش گفتم وقتی با اون ها قرار میذاری من و با خودت نبر . ولی کو گوش شنوا بی خبر من و می بره سر قرار وقتی دخترها من و با اون می بینند ترش می کنند .
من و آرش هر دو برای فوق شرکت کردیم و منتظر جواب هستیم . آرش هر شهری که انتخاب کرد برای منم همون شهر و زد و گفت یا با هم میریم یا هیچ کدوم نمیریم . خیلی زیاد به من وابسته شده ، خودمم همین طور بعد از رفتن فریبا دیگه هیچ دوستی پیدا نکردم فقط من و آرش .
: آرش من فردا دارم میرم روستا
آرش : بی خود صبر کن دیگه
: آرش بمونم که چی بشه
آرش : من چیکار کنم
: دنبال کار بگرد مثلاً تو مردی
آرش : من که دارم کار می کنم
: برو یک جا که کار یاد بگیری نه اینکه از صبح تا شب برای خودتون توی شرکت بچرخی .
آرش : برم کجا کار کنم .
: بیا برو شرکتی که من دارم کار می کنم .
آرش : شیبانی من و قبول نمی کنه
romangram.com | @romangram_com