#بناز_پارت_157
آیلین ام خوشحال شد ، می دونستم امروز با آرش خیلی حرف زده و اون و قانع کرده .
آرش : خوب دیگه پاشو بناز حاضر شو که تا قبل از 9 باید خوابگاه باشی . از جام بلند شدم
آیلین : بیا تا مانتو تو بدم
به سمت اتاقی رفتم که یک موقع اتاق مادر بود . زل زدم به اتاق
آیلین : بیا تو چرا خشکت زده
: ببخش این خونه برای من خاطر است .
آیلین : می دونم
: هر جا میرم مادرم و می بینم و احساس می کنم چند دقیقه قبل از من اونجا بوده .
آیلین آروم بغلم کرد : نازی
: آیلین جون بابت اینکه آرش و راضی کردی ممنون
آیلین : بسام باهاش حرف زد و سر گذشت پسری رو گفت که بزور یک نفر و مال خودش کرد و هیچ وقت نتونست روح اون و عاشق خودش کنه .
می دونستم بسام زندگی پدر و مادرم و براش گفته بود : از طرف من از بسام تشکر کن .
آیلین : مثل اینکه هر دفعه یکی باید تو رو از دست یکی نجات بده
خندیدم : آره فکر کنم
آیلین : خیلی دوست دارم بدون بجز زانیار قلبت برای کی به تپش می افته .
: نمیدونم آیلین ولی فقط دوست دارم برای زانیار بتپه
از اتاق خارج شدم . آرش من و رسوند خوابگاه و خودش رفت .
romangram.com | @romangram_com