#بناز_پارت_152

آیلین با حرف هاش خیلی آرومم کرد خیلی آروم شدم و سرم و روی چاش گذاشتم و اون با موهام بازی کرد احساس کردم مامان اومده و مثل قبل که من از چیزی ناراحت می شدم اون آرومم می کرد . یکدفعه از خواب پریدم





یکدفعه از خواب پریدم و دیدم روی تخت دراز کشیدم و توی اتاق خودمم از اتاق خارج شدم یاد گذشته افتادم . یاد زمانی که مادر بود ، صدای حرف از توی آشپزخونه می اومد آروم به طرف حیاط رفتم و روی تاب نشستم و به حوض آب خیره شدم. یاد مادر هر لحظه بیشتر قوت می گرفت. طوری که بوش و احساس کردم . نفس عمیقی کشیدم تا اون بو رو توی خودم حبس کنم . احساس کردم کسی کنارم نشست ، چشم هام و که باز کردم از دیدن زن عمو خوشحال شدم و لبخندی زدم .

بغلم کرد و من سرم و روی سینه اش گذاشتم و اشک ام ریخت

: می دونستین همیشه بوی مادرم و میدین

زن عمو : خوشحالم که بوی مادر تو میدم .

: خیلی دلم براش تنگ شده

زن عمو : دلم منم براش تنگ شده ، هر وقت ناراحت و دلتنگ بود روی همین تاب می نشست و چشم هاش و می بست ، می دونستم به رایکا فکر می کنه ، هر دو تا برادرم در حق تو و مادرت ظلم کردند . رایکا خودش نمی خواست ولی رفت . ولی زانیار می تونست پیشت بمونه و منو شرمنده مامانت نکنه .

: ولی دیگه نمیاد ، منم مثل مادرم باید تا آخر عمرم منتظر باشم .

زن عمو : خدا بزرگه بناز جان همه چیز درست میشه ، غصه نخور عزیزم . زن عمو با موهام بازی کرد

: زن عمو هنوز دوست داشتی دخترت بودم

زن عمو : تو دختر خودمی همیشه بودی و هستی ، میدونی هر روز یادت می کنم و دلم برات تنگ میشه روزی که بسام گفت تو رو دیده از خواهش کردم کاری کنه منم ببینمت اونم یک روز من آورد جلوی دانشگاه و از دور دیدمت داشتی می خندیدی ، خیلی دلم شاد شد .

: چرا من ندیدمتون

زن عمو : از ماشین پیدا نشدم گفتم شاید دوست نداری من و ببینی .

: می دونی زن عمو همیشه برام عزیز بودی

زن عمو : دیدم چقدر بهم سر زدی


romangram.com | @romangram_com