#بناز_پارت_151

بسام : چیزی می خواهد که من نمی تونم بهش بدم

آیلین به بسام نگاه کرد و اومد سمت من و بغلم کرد : بناز جون بخدا بسام خیلی دنبال زانیار گشت من شاهدم ولی اون آب شده رفته توی زمین .

بلند بلند گریه می کردم

آیلینم پا به پای من گریه می کرد : خدا بگم چیکارت کنه بسام چرا بهش گفتی

بسام : آیلین ، باید می دونست ، نباید با خودش اینجوری بکنه .

آیلین : پاشو برو بیرون

بسام از اتاق رفت بیرون و منم فقط گریه می کردم .

آیلین : بناز جان عزیزم گریه نکن ، امید تو از دست نده بالاخره بر می گرده ، باور کن بر می گرده اونم مثل تو عاشق . روزی که بسام فهمید اون می خواهد با سارا ازدواج کنه ما رفتیم اونجا بسام با زانیار درگیر شد . وقتی بسام رفت بیرون ، زانیار به من گفت تو رو می پرسته ولی هر چی به بقیه میگه کسی حرفش و باور نمی کنه که کاری نکرده .

من حرفش و باور کردم بناز من عشق و تو چشم هاش دیدم . بناز باید صبور باشی شاید یک سال ، شاید ده سال دیگه برگرده اگه دوستش داری منتظرش بمون من می دونم تو دیگه نمی تونی کسی رو مثل زانیار دوست داشته باشی . پس منتظر اون باش من درکت می کنم .

: آیلین تو در مورد من چی می دونی

آیلین خندید : همه چیز و عشق بسام به تو ، فرار تو از عروسی ، این که یک سال صیغه بسام بودی ولی عاشق زانیار شدی .

سرم انداختم پایین : ازم متنفری نه ؟

آیلین بغلم کرد : نه برعکس خیلی دوست داشتم ببینمت اون دختری که جرات کرده شب عروسیش فرار کنه اون کسی که زانیار و عاشق خودش کرد ، همیشه دوست داشتم ببینم وقتی بسام تو رو میبینه چیکار می کنه چون همیشه فکر می کردم تو هم عاشق بسام بودی و فقط می خواستی ناز بیاری ولی اون شب به من ثابت شد که تو هیچی عشقی نه به بسام داری و نه به آرش .

آخه درست همون رفتاری رو با اون ها می کردی که با کیومرث ، بهرام می کردی . می تونم بگم تو فریبا رو حتی از اون ها بیشتر دوست داشتی چون هر دفعه فریبا دست رو فشار می داد بهش لبخندی می زدی . ولی وقتی اسم زانیار اومد وسط رنگ به رنگ شدی من اون و احساس کردم و برای برادرم غصه خودم که عشق یک طرفه داره اصلاً توی خونه از تو حرف نمیزد وقتی دیدمت فکرکردم یک رهگذری و زود دل آرش و میزنی ولی بعد فهمیدم این رهگذر دل برادرم و خیلی وقت با خودش برده .

: آیلین من به آرش گفته بودم فقط یک دوست ساده ام ، اونم قبول کرد .

آیلین : آره اون شب آرش همه چیز و برام تعریف کرد . از شیطونی هات از اینکه توی دانشگاه دختر و پسر دوستت دارن ، از اینکه همه دلشون می خواهد دل تو رو بدست بیارن ولی تو بی خیال ازشون میگذری ، از اینکه برای همه یک اسمی گذاشتی ، از اینکه به اون و دوستاش می گفتی یوگی و دوستان ، از همه چیز گفت . همون شب بهش گفتم به بیراه رفته ولی نخواست قبول کنه .

تا اینکه دو هفته پیش اومد اینجا خیلی بهم ریخته بود . برام تعریف کرد که فریبا بهش گفته داری بناز و اذیت می کنه ، داری کاری می کنی که اون بیشتر تو خودش فرو بره ، منم حرف فریبا رو تائید کردم بهش گفتم آزارت نده بهت اجازه بده تا خود تو پیدا کنی . اونم عصبانی شد و گفت دیگه باهاش حرف نمیزنم و ازش دوری می کنم . هر چی بسام بهش گفت داری اشتباه می کنی گوش نکرد . اینم تنها گذاشتن آرش همه چیز بیشتر خراب شد .


romangram.com | @romangram_com