#بناز_پارت_150
: بسام اون الآن چهار یا پنج ماه رفته چطور یک دختر داره
بسام : سارا اینجا حامله بود
: بسام آخ اصلاً با عقل جور در نمیاد .
بسام : سارا قبلاً با یکی دیگه بود و از یکی دیگه حامله بود همه رو انداخته گردن زانیار
: چرا زانیار باهاش مونده
بسام : اون از همه دلگیر شده چون هیچ کس حرفش و باور نکرد
: بسام باهاش حرف بزن بهش بگو من اینجا منتظرشم
بسام : اون نمیاد بناز اون دیگه نمیاد .
: بسام باید پیدایش کنی
بسام : اون از سارا جدا شده و هیچ کس از خبری نداره اصلاً معلوم نیست زنده هست یا نه ؟
اشک هام ریخت : بسام تو رو خدا پیداش کن
بسام : بجون بناز خیلی گشتم ولی پیداش نکردم
: بسام من زانیار و میخواهم
بسام بغلم کرد و من توی بغلش گریه کردم .
آیلین هراسون اومد توی اتاق : بسام چی بهش گفتی
بسام : بخدا من چیزی بهش نگفتم .
آیلین : تو راست میگی پس چرا داره اینجوری گریه می کنه
romangram.com | @romangram_com