#بناز_پارت_149

روی تخت نشستم بسام هم اومد کنار نشست : چی شد بناز ، باز دلتنگ شدی

خندیدم : تو از کجا می دونی

بسام : آرش بهم گفته از بعد از عید خیلی تو خودت میری ، شنیدم دایی زانیار برات یک نوار گذاشته

: خیلی چیز می دونی

بسام : من هیچ وقت ازت غافل نبودم بناز همیشه برات احترام زیادی قائل بودم برعکس تو

: بسام هنوز ازم دلگیری .

بسام بهم نگاهی کرد : بعضی اوقات آره

: بسام نباید ازم دلگیر باشی تو همیشه برای من یک پسر عموی خوب بودی

بسام : اگه پسر عموی خوبی بودم بهم زنگ می زدی

: بسام خیلی خسته ام نمیدونی توی این مدت چی کشیدم .

بسام : هنور فراموشش نکردی

: نه ، هنوز منتظرم برگرده

بسام : اون نمیاد بناز منتظرش نباش

: بسام اگه چیزی می دونی بگو خواهش می کنم

بسام سرش و انداخت پایین : زانیار الآن یک دختر داره بخاطر اونم شده بر نمی گرده

: جدی یعنی بچه داره

بسام : آره


romangram.com | @romangram_com