#بناز_پارت_147

: چرا اونجا تغییر نکرده .

بسام : عمو وقتی می خواست خونه رو به بابا بده ازش خواست به اتاق تو دست نزنیم .

: چرا ؟

بسام : هر وقت خیلی دلش تنگ میشه میاد و میره توی اتاق تو مدتی می مونه و بعد میره

خنده ای کردم : دلش برام تنگم میشه

بسام : دیگه اینقدر بی رحم نبود

آیلین : خیلی خوش اومدی بناز چی شد اومدی اینجا

: خودمم نمی دونم چطوری از اینجا سر در آوردم از کلاس زدم بیرون و همین طور راه رفتم رفتم وقتی به خودم اومدم دیدم جلوی این خونه هستم .

بسام : چی شده بناز

: هیچی دلتنگ بودم

بسام به چشم هام نگاهی کرد : چرا دلتنگ ؟

: همیشه آدم ها یک جایی کم میارن منم الآن کم آورد .

بسام : تو کم آوردن

گوشیم زنگ زد از توی جیبم در آوردم آرش بود : سلام ، خوبم ، خونه آیلین و بسامم

آرش کمی عصبی : اونجا چیکار می کنی ؟

: نمی دونم

آرش همون جوری : اونجا باش منم میام اونجا


romangram.com | @romangram_com