#بناز_پارت_146

برگشتم که برم که در باز شد و بسام از خونه اومد بیرون و با تعجب به من نگاه کرد : بناز اینجا چیکار می کنی

شونه هام و بالا انداختم : نمی دونم

بسام : بیا بریم تو

: نه نیام نمی خواهم بابا رو ببینم

بسام : بیا دیگه بابات اینجا زندگی نمیکنه اینجا رو به بابا فروخت و رفت

: کجا

بسام : خانمش دوست داشت پیش خانواده اش باشه اینجا رو فروخت و رفت نزدیک خانواده خانمش خونه گرفت . بیا بریم بالا

: خانمت ناراحت نشه

بسام خندید : نه بیا آیلین ناراحت نمیشه .

وارد خونه شدم . آیلین با دیدنم تعجب کرد

: سلام ببخشید که مزاحم شدم

آیلین : سلام بناز جان این چه حرفیه خوشحال شدم اومدی ، اونقدر بی معرفت بودی که دیگه به ما سر نزدی منتظر بودم بعد از اون روز ببینمت .

سرم و پایین انداختم و حرفی نزدم .

بسام : بیا بشین بناز

آیلین : مانتو مغنه ات بده تا بزارم سر جالباسی

بهش دادم و رفتم روی مبل نشستم آیلین رفت توی آشپزخونه و من به اطراف نگاه کردم : زیبا شده

بسام لبخندی زد : همه جا تغییر کرده الی اتاق تو


romangram.com | @romangram_com