#بناز_پارت_145

خندیدم : استاد شیبانی یک روزم که قصد شیطنت ندارم خودتون مجبورم می کنید .

استاد شیبانی : آخه می ترسم جلسه دیگه تلافی این جلسه رو بکنی

همه بچه های کلاس خندیدن

تیموری یکی از پسرها که فکر می کرد خیلی با نمک : آرش پاش و پاش و برو با بناز آشتی بکن تا اون حوصله اش بیاد سر جاش

آرش خندید : کی گفته ما با هم قهریم .

تیموری : خانم نیایشی شما از کنار بناز پاشید تا آرش بره کنارش بشینه

روی صندلی لم داده بودم و به تیموری نگاه می کردم استادم حواسش به من بود : بگو می خواهم شیرین بیاد کنارم چرا بهانه من و آرش میاری

شیرین محکم زد تو پهلوم : آدم قحطی برم کنارش بشینم .

همه بچه های کلاس خندیدم . چشمم به آرش افتاد ، سرش و تکون داد یعنی چی شده

چشم هام و بستم دیگه نمی تونستم توی کلاس بشینم حالم اصلاً خوب نبود .

از جام بلند شدم و وسایلم و برداشتم : ببخشید استاد من حالم اصلاً خوب نیست

فریبا : بناز کجا ؟

: می خواهم برم بیرون فریبا ، حالم خوب نیست

فریبا سرش و تکون داد

استاد شیبانی : بفرمائید جزوه رو از بچه بگیرید و کامل کنید .

: ببخشید استاد

از کلاس زدم بیرون اشک هام می ریخت . به سرعت از دانشگاه خارج شدم . و شروع کردم به قدم زدن اصلاً حواسم به مسیری که می رفتم نبود . با صدای بوق ماشینی به خودم اومد و دیدم رو به روی خونه بابا ایستاده ام و دارم به خونه نگاه می کنم . تعجب کردم که چرا از اینجا سر در آوردم .


romangram.com | @romangram_com