#بناز_پارت_144
آرش هر وقت فریبا رو میدید می گفت خوش به حالت .
فریبا : غصه نخور خودم برات یک زن خوب میگیرم که تو هم بیای روستا
آرش : نمی خواهد یک ساعت برگردی نزدیکت یکی هست همون و راضی کنی برام کافیه
فریبا : ترش نکنی بابا
آرش : نه ترش نمی کنم
از حرف های آرش دیگه خسته شده بودم یک روز که توی اتاق نشسته بودم و نواری که زانیار برام پر کرده بود گوش می کردم .
فریبا : بناز باز داری اون و گوش می کنی
با چشم های اشکی برگشتم سمتش : آره هر وقت عصبی میشم همین می تونه آرومم کنه
فریبا : باز با آرش دعوات شده
: فریبا دیگه داره اذیتم می کنه می خواهم به بسام زنگ بزنم با آرش حرف بزنه شاید دست از سرم برداشت من آرش و دوست ندارم
فریبا آروم اومد کنارم و سرم و توی بغلش گرفت : خودم با آرش حرف می زنم .
گوشیش و برداشت و از اتاق رفت بیرون خیلی طول کشید تا فریبا اومد وقتی اومد چشم هاش قرمز بود منتظر نگاهش کردم : قول داد دیگه بهت کاری نداشته باشه .
آرش به قولش عمل کرد و دیگه هیچ حرفی در مورد دوست داشتن نزد . بیشتر اوقات سعی می کرد با دوستای خودش باشه و خیلی کمتر می اومد پیشم . دوباره من شیطون شدم و یک دانشگاه بود یک بناز آفرین . همه استادها رو اذیت می کردم ولی چون درسم خیلی خوب بود زیاد بهم کاری نداشتن ، اگه یک روز توی کلاس شیطنت نمی کردم استادها تعجب می کردند که چی شده من ساکت شدم .
یک روز توی کلاس استاد شیبانی ساکت نشسته بودم چون دلم خیلی هوای زانیار و کرده بود و توی گوشیم صدای زانیار رو ریخته بودم و قبل از اومدن به دانشگاه گوش کرده بودم هنوز توی همون حال و هوا بودم .
خانم آفرین
به خودم اومدم : ببخشید استاد حواسم نبود
استاد شیبانی : باز قرار کلاس کدوم استاد و بهم بریزی
romangram.com | @romangram_com