#بناز_پارت_143
آرین خندید : خانمی شما سه روز اینجایین و تب داشتید امشب یکم تبت پایین اومده
: سه روز اینجام
آرین : بله حالت اصلاً خوب نبود ، بیچاره فریبا مثلاً اومده بود مسافرت خوش بگذرونه ولی طفلی همش اینجا بود .
: آرین بهش گفتی دوستش داری
آرین : نه
: آرین دست دست نکن اون دختر خیلی خوبی
آرین : من می دونم دختر خوبی ولی می ترسم فکر بدی در مورد من بکنه
لبخندی زدم : نه فکر بد نمی کنه اون با من .
آرین : پس خودت ازش بخواه
: نه خودت باید بهش ابراز کنی من اینکار و نمی کنم .
آرین : باشه پس خودم بهش میگم . تو مطمئنی که کسی رو دوست نداره
: نه اون عاشق هیچ کس نشده ، همه چیز و براش بگو حتی روژان و باشه
آرین : چشم حتماً .
بعد از سه چهار روز دوباره سر حال شدم و امروز سال نو شد و من سعی کردم همه ی غم ها رو تو سال پیش جا بزارم و با شادی به سال جدید بیام .
آرش هنوز تلاش می کرد که من عاشقش بشم . ولی من عاشق اون نمی شدم چون حالا می دونستم زانیار قلبش و برام گذاشته . توی مدت عید خیلی به غار سر زدم . آرین از فریبا خواستگاری کرد و اون به آرین جواب مثبت داد بیشتر اوقات کاری می کردم که اون دوتا تنها باشن و تا بتونند بیشتر با هم آشنا بشن . قرار شد وقتی پدر مادر فریبا اومدند بریم تهران و از فریبا برای آرین خواستگاری کنیم . خاله خیلی خوشحال بود چون از فریبا خیلی خوشش می اومد .
***
یک ماه از عید گذشت و فریبا و آرین عقد کردند و قرار شد توی تابستون یک عروسی توی تهران بگیریم و یک عروسی توی روستا . قرار شد فریبا بیاد پیش ما زندگی کنه چون کار آرین اونجا بود .
romangram.com | @romangram_com