#بناز_پارت_142
زانیار کنارم نشسته بود و شعر می خوند
زانیار دست سارا رو گرفته بود و داشت می رفت و من صداش می زدم و ازش می خواستم تنهام نذاره . از خواب پریدم . به اطرافم نگاه کردم روی یک تخت بودم آرین روی صندلی نشسته خوابیده بود . باز به اطراف نگاه کردم حدس زدم باید توی بیمارستان باشم . به دستم نگاه کردم بهش سرم وصل بود .
: آرین ، آرین
آرین از خواب پرید : خوبی بناز
: آره من اینجا چیکار می کنم .
آرین : رفته بودی غار وقتی برگشتی حالت بد شد برای همین آوردمت بیمارستان .
: فریبا کجاست ؟
تا بعدازظهر اون بالای سرت بود دیدم خسته شده فرستادمش خونه خودم پیشت موندم
: ببخشید باز اذیتت کردم .
آرین اومد روی تخت کنارم نشست و کمکم کرد که دراز بکشم : تو هیچ وقت من و اذیت نمی کنی .
: آرین
آرین : جان آرین
: آرین ، فریبا برات تعریف کرد
آرین سرش و تکون داد : اره عزیزم منم به نوار گوش دادم دیگه غصه نخور اتفاقی بوده که افتاده دیگه کاریش نمیشه کرد حالا دیگه باید قبول کنی که اون زن داره و تو نباید مزاحم اون بشی
: میدونم آرین
آرین : آفرین دختر خوب آرش هزار بار زنگ زد خیلی نگرانت شده بود .
: حالا یک امروز باهام حرف نزده
romangram.com | @romangram_com