#بناز_پارت_138

فریبا : بناز

: جون بناز

فریبا : هنوز دوستش داری

: فریبا خیلی دوستش دارم .

فریبا رو سر خاک مادرم و رایکا بردم و داستان اونا رو برای فریبا گفتم و اینکه پدرم چقدر در حق مادرم ظلم کرده ، فریبا خیلی گریه کرد . درست مثل اینا که یک فیلم عاشقانه می بینند . و پا به پای فیلم گریه می کنند.

: فریبا بسته دیگه چقدر گریه کردی

فریبا : بناز باورم نمیشه مامانت این همه سختی کشیده باشه .

بهش نگاه کردم : ولی کشید

فریبا : به قول خاله ات مثل اینکه هیچ وقت بین این خانواده و خانواده ساران خان نمی خواهد ازدواجی اتفاق بیفته

: فریبا یک سوال بکنم راستش و مگی

فریبا : آره حتماً

: تو عاشق آرش شدی

فریبا جا خورد : از تو توقع نداشتم باور کن هیچ احساسی به آرش ندارم فکر کنم اون روز اون جوری صحبت کردم برای همتون سوء تفاهم پیش اومد چون خود آرشم سعی می کرد یک جوری برخورد کنه که به من بر نخوره ، ولی باور کن فقط می خواستم اذیتش کنم

: جون من راست میگی دیگه

فریبا : آره دیونه

: فریبا فکر کنم قراره بین خانواده ما و شما اتفاق می افته

فریبا : بناز ، آرین منو برای ازدواج دوست نداره


romangram.com | @romangram_com