#بناز_پارت_139

: ولی تو دوستش داری هر وقت باهاش رو به رو میشی لپات قرمز میشه

فریبا خندید : نه بابا

: هیچ ندیده بودم جلو پسری لپات قرمز بشه

فریبا : بناز به آرین هیچی نگو نمی خواهم فکر کنه اومدم اینجا تا اون و از راه بدر کنم

: ولی کردی خودت خبر نداری

فریبا : آرین بهت چیزی گفته .

: نه ولی رنگ رخساره نشان میدهد از سر درون ، من عاشقم می تونم این چیزها رو خوب درک کنم .

فریبا : بناز هیچی بهش نگو بزار خودش ابراز کنه

: باشه

با فریبا برگشتیم خونه و شب با آرین و فریبا کلی خندیدم و شوخی کردیم . روز بعد آرین رفت بیمارستان ، ما هم رفتیم تا غار و به فریبا نشون بدم . وقتی جلوی غار رسیدم تمام خاطرات زنده شدند اولین بار که دستش و گرفته بودم . چراغ قوه رو روشن کردم و با فریبا وارد شدیم . وقتی به جای همیشگی رسیدم روی همه چیز خاک نشسته بود .

فریبا : وای اینجا چقدر زیباست

: آره مادرم با عشقش اینجا قرار می گذاشته منم با زانیار اینجا

فریبا : اینجا رو یک ضبط سوت

: آره اون مال زانیار بود هر وقت میومد اون و با خودش می آرد .

فریبا به طرفش رفت و روشن کرد .

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


romangram.com | @romangram_com