#بناز_پارت_137

: در بازش و زانیار بیاد بیرون

همون لحظه در باز شد من و فریبا هر دو به در زل زدیم . ساران خان بیرون اومد . فریبا خندید

: زهر مار قلبم اومد توی دهنم

ساران خان چشمش افتاد به من

: سلام ساران خان خوبید

ساران خان مثل همیشه نبود خیلی تکیده شده بود : سلام بناز جان خوبی باپیرت خوبه

: بله خوب هستند

ساران خان : دانشگاه تعطیل شد

: بله ، دیگه عید شده برای همین دانشگاه تعطیل شده .

ساران خان : کاش برای عید زانیارم می اومد ، ازش هیچ خبری ندارم دلم خیلی برش تنگ شده ولی اون حتی یک تماسم توی این مدت با ما نگرفت

: خودتون و ناراحت نکنید حتماً بر می گرده

ساران خان آروم از کنار من گذشت و با خودش یک چیزی زمزمه می کرد .

: بیا فریبا می خواهم یک جای رو نشونت بدم که دیشب بسام می گفت وقتی تو رو توی بغلش دیدم

فریبا : آره می خواستم ازت سوال کنم.

به طرف چشمه رفتم و تمام خاطره اون روز برای فریبا تعریف کردم .

فریبا : بیا بریم غار

: نه الآن نمیشه باید صبح بریم چون از روستا دوره و پیاده روی زیاد داره هوا تاریک بشه برگشتنش خیلی سخته .


romangram.com | @romangram_com