#بناز_پارت_136
: می خواهم برم پیش سورن دلم براش تنگ شده ، می خواهم به فریبا اسب سواری یاد بدم .
فریبا : من از اسب می ترسم .
: بیا ترس نداره سورن من اونقدر نازه
دستش و گرفتم و به طرف اصطبل رفتیم وقتی سورن من و دید شیهه کشید .
: سلام پسر خوب دلم برات تنگ شده بود .
اسب و بیرون آوردم و شروع کردم به ناز کردنش فریبا با ترس و لرز بهش دست زد و کمی ترسش ریخت .
فریبا : همیشه اسب ها رو توی فیلم ها دیده بودم ، این چقدر زیباست بناز خوش بحالت عجب اسبی داری چقدر موهاش مشکی
: خوب برای تو هم میگم بگیرن
فریبا : کی می خواهد واسه من اسب بگیره
: آرین
فریبا : برای چی باید برام بگیره
: اونم می فهمی
دیگه ادامه ندادم . سورن و گذاشتم توی اصطبل از در خونه بیرون رفتیم .
فریبا : دوست دارم بدونم خونه زانیار کجاست
بهش نگاهی کردم : باشه بیا بریم .
نزدیک خونه زانیار رسیدیم : فریبا اونجا خونه عشق منه
فریبا بهش نگاه کرد : بناز الآن چه آرزوی داری
romangram.com | @romangram_com