#بناز_پارت_135

: وای سلام باپیر

باپیر : سلام دختر گلم خوبی ؟

فریبا : سلام باپیر

باپیر : سلام به دختر گلم خیلی خوش اومدی

فریبا : ممنون

: فریبا بیا بریم روستا رو کامل نشونت بدم

باپیر : مراقب خودتون باشید

: بیا اول بریم اتاق من و لباس محلی بدم بپوشی

فریبا : جدی

: اره بیا بریم .

با هم رفتیم توی اتاق منو یک دست از لباس هام و دادم بهش

فریبا : این که برای من تنگه

: نه بپوش اونقدر تنگ نیست

فریبا پوشید خوشبختانه اندازش بود چون اون لباس برای من گشاد بود ، لباس به رنگ آبی کمرنگ بود که روش یک جلیقه آبی پررنگ می خورد . روسری رو هم براش بستم خیلی ناز شده بود . خودمم دامن قرمز با لباس سفید گلدار و یک جلیقه قرمز پوشیدم و روسری رو هم روی سرم خوشگل بستم همیشه موهام طوری بود که جلوش دیده می شد .

از اتاق که اومد بیرون آرین بیدار شده بود با دیدن فریبا بهش زل زد : خیلی بهتون میاد فریبا خانم

فریبا لپاش قرمز شد : مرسی

آرین : باز تو را افتادی بناز


romangram.com | @romangram_com