#بناز_پارت_133
آرین رمزی حرف میزنی
: نه
شروع کردم به سر به سر گذاشتن فریبا و آرش و باعث خنده اون ها شدم . ساعت 9 بود که آرش دیگه خسته شده بود کناری نگه داشت : من خیلی خسته شدم یکم بخوابم بعد حرکت می کنم .
فریبا : می خواهین من رانندگی کنم
: آره فریبا تو بشین
آرین : گواهی نامه داری
فریبا : آره یک سال گرفتم .
آرین : باشه بیا بشین ولی با احتیاط رانندگی کن .
آرین و فریبا جاشون و عوض کردند . فریبا راحت نشست و شروع کرد به رانندگی
آرین : خوب رانندگی می کنی
فریبا : چون از رانندگی خوشم میاد
: فریبا جون هواست به رانندگی باش من جوونم آرزو دارم ، آرین باهاش حرف نزن
فریبا خندید و تمام حواسش و داد به رانندگی . آرین خوابش برد منم همه حواسم به جاده بود . تا ساعت 1 فریبا رانندگی کرد . آرین بیدار شد و بعد از کمی کش و قوس دادن ، از فریبا خواست که کناری نگه داره تا جاش و با فریبا عوض کنه .
***
ساعت 4 صبح بود که رسیدیم و هر سه نفرمون خسته بودیم آروم رفتیم خونه باپیر همه خواب بودند . من و فریبا رفتیم توی اتاق من ، دشک و پتو آوردم و هر دو خوابیدیم .
با صدای در از خواب بیدار شدم فریبا هنوز خواب بود : بله
آرین : پاشین بچه بیان می خواهیم ناهار بخوریم .
romangram.com | @romangram_com