#بناز_پارت_114

دلم هوری ریخت پایین و به بسام نگاه کردم ..

آرش : مگه اسم دایی بسام جان چیه ؟

خندیدم : تو به دایی بسام چیکار داری !

آرش با کنجکاوی به صورتم نگاهی کرد : کنجکاو شدم بدونم, مگه اسمش چیه که خواهرم میگه سخته !

بسام : اسمش زانیاره

آرش : یعنی چی ؟

: یعنی دانا و دانشمند

آرش : کجاییه ؟

: کردی

آرش : زانیار

آیلین : دایی زانیار ازدواج کرد رفت سوئد

با حرفش دلم گرفت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم .

بسام به من نگاهی کرد : این شام چی شد آرش ، حداقل مخلفاتش بگو بیارن

آرش دیگه حرفی نزد می دونستم به خواسته اش رسیده بود .

شام و آوردند همه شروع کردند به خوردن منم شروع کردم به خوردن .

آرش : چه بامزه می خوری !

: بگو از جوجه ات می خواهم چرا بی راهه میری !


romangram.com | @romangram_com