#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_470
- به قیمت صیغه شدنم؟
- اون صیغه برای من سندیتی نداره ، فقط میخواسم اون پسره ی جلمبون چند وقتی تو خونش نگهت داره.
- برای چی؟
- برای همه ی اون چیزایی که یه تو این نه سال با چنگ و دندون نگهش داشتم ، برای اینکه دارم تاوان پس میدم ، تاوان نداشتن فرشته رو ، تاوان از تو گذشتنو.
- من میخوام اینجا بمونم.
- فرشته چی داشت که تو این همه ازم دور شدی؟
- یه جو محبت.
- تو از من محبتی نخواستی.
- من یا شمایی که تو پنج سالگیم کتکم زدین واسه خاطر عروسک آیلین؟...جمشیدخان هیچ وقت برام عروسک نخریدین ، مامان برام عروسک خرید...دلیل بالاتر؟
نگاش رو به تاریکی دوخت و همیشه این همه خونسردیش آزارم داده.
- آذر برگشته...
صاعقه ای به تنم نشست و من مات جمشیدخان موندم.
- وقتی داشتم پرتش میکردم از خونم بیرون گریه میکرد...دلم نسوخت...چون اون دلش برای آیلین نسوخت...دلش برای من نسوخت...من فقط چند ماه اول فکر میکردم عاشقشم...اون کسیه که به خاطرش یه عمر فرشته رو از دست دادم.
- من نمیفهمم.
- اولین بار آذرو تو مهمونی پدر فرشته دیدم ، فرشته رو دوست داشتم ، دختر خوبی بود ، مهربون ، خوشگل ، از اونا که از هر انگتشون یه خروار هنر میریزه ، کم خواستگار نداشت ، نشون کرده ی هم بودیم از بچگی...آذر که اومد تو مهمونی یه لحظه فرشته از چشمم رفت ، چشماش خوشگل بود ، خوش رنگ ، خوش پوش بود ، میدیدم که مسعود نگاش بهشه ولی...جذبش شدم...فرشته همون شب فهمید...دم نزد...دیدم که خرد شد...ولی من کثیف بودم ، آذر کثیفم کرد...از مهمونی دوم باهم آشنا شدیم ، کم کم اون رفت و آمدا به دردسرم انداخت...بابای فرشته حلقه پس فرستاد و من آذرو عقد کردم...آذر هیچ وقت خوشحال نبود...و مسعود...پاش از خونم بریده شد...سر آیلین آذر خوشحال بود ولی کم کم شروع شد...بهونه گیریاش...مهمونیاش...دیرکردناش...آیلین که چهارسالش شد شک افتاد به جونم...با اون همه نفوذم فهمیدم رابطه داره با مسعود...تو رو حامله شد...فکر میکردم بچه ی مسعودی...آذرو دق دادم و اون گریه میکرد که ولش کنم...مسعود قسم میخورد اونقدر بی غیرت نیست که زنمو به تختش بکشونه...قسمم میداد که طلاقش بدم...که آذر لایق زندگی بهتره...تو که دنیا اومدی طلاقش دادم...فرشته و مهشید هوز باهم بودن...مهشید دلش برات میسوخت... میگفت شکل منی...ولی ....نمیشد...شک داشتم....به تو ...تویی که معلوم نبود از گوشت و خونمی با نه...ده سالت که شد خیلی شبیه مهشید شدی ، ازت آزمایش گرفتن و...
- این همه سال فقط به خاطر یه شک؟...پس برای چی داددیم به تیام؟
romangram.com | @romangram_com