#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_468
و از در زد بیرون و مامان تنم و بغل زد و من سر به سینش چسبوندم و چقدر بوی مامانها خوبه.
- تو هم مثه من شدی مامان جان ؟ مگه منو ندیدی این همه سال ؟
دلواپسم نباش من اهل رفتنم ، من تو هجوم این طوفان نمی شکنم
*******
مامان خوابیده بود و ساعت دو و نیم نیمه شب بود و من تو تراس تاریکی هوا رو متر میزدم.
- چرا اینجایی؟
به نیمرخ جذابش خیره شدم و این مردیه که بهش نمیاد سنش قریب پنجاه سال باشه.
- خوابم نمیاد.
- چرا سرخود پا شدی امدی اینجا؟
پوزخند زدم و کمی براندازش کردم و اون خیره ی من بود و چقدر امشب هوا تاریکه.
چراغ تراس رو روشن کرد و روی یکی دیگه از اون صندلی فلزیا نشست و من گفتم : خودتون گفتین از اون خونه برو بیرون ، نمیدونستم حرف گوش کن بودنم هم کتک داره.
- همه نگرانت بودن.
- شما چی؟ فکر نکنم بوده باشین ، مگه نه؟
- هیچ وقت نخواستی دست از تنفرت برداری.
- مشکل شما هم دقیقا اینجاست که نمیدونین من هیچ وقت ازتون متنفر نبودم.
- من هیچ وقت بد تو رو نخواستم.
romangram.com | @romangram_com