#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_467
جمشیدخان - هیچ کار من بدون برنامه نیست.
مامان - آره مخصوصا اومدن آذر تو زندگیت.
جمشیدخان - تا کی میخوای بزنی تو سرم؟
مامان - تا عمر درای ، مگه یادم میره وقتی آذرو دیدی؟
جمشیدخان - من یه غلطی تو زندگیم کردم.
مامان - غلطت زندگی خیلیا رو داغون کرد ، علی الخصوص آمینو.
جمشیدخان - تو داری نیش و کنایه میزنی واسه خودت.
مامان - آره من یه عمره آمینو واسه خودم خواستم ولی تو نذاشتی ، تویی که به زور میکشوندیش تهرون.
جمشیدخان - خیلی آمینو میخواستی زنم میشدی.
مامان - من آمینو همینجور هم دارم ، آمین کفتر جلد خونه ی منه.
و تلفن مامان بحث رو خاتمه داد.
مامان - هیس ، تیامه.
و من چنگ زدم به پتویی که پاهام رو پوشونده بود.
- الو ، سلام تیام جان...نه عزیزم اینجا نیست ، ولی نگران نباش ، بهم زنگ زده...بهش قول دادم نگم...رفته سفر...راستی به سلامتی ، آیلین خانومت هم که برگشته...آمینو ول کن ، چقدر باید درد بکشه بچم؟...نه تیام نمیگم کجاست...دیگه زنگ نزن...تو با خودت هم روراست نیستی.
و گوشی رو قطع کرد و به منی که این همه مشتاق بودم لبخندی زد و مامان ها میفهمن.
مامان - به آرمان میگم یه اتاق برات آماده کنه ولی دوست ندارم صبح اینجا باشی.
جمشیدخان پوزخند زد و به منی که چشمام پراشک بود اخم کرد و اینبار بازوهام اسیرش شد و اون گفت : بفهمم از این حرفای عاشقونه واسه اون مرتیکه بی لیاقت ردیف کردی ، نمیذارم رنگ مامانتو هم دیگه ببینی.
romangram.com | @romangram_com