#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_466


مامان - همون ناحقیایی که تو حق این بچه داشتی.

جمشیدخان - من هیچ وقت بد آمینو نخواستم.

مامان - تو بدشو نخواستی ؟ تویی که من تو پنج سالگیش جسدشو زیرپات جمع کردم.

جمشیدخان - چی میگی ؟ من تا ده سالگیش...

مامان - آره یادمه تا ده سالگیش خودتو زدی به کری و کوری ، آمین من تاوان کیو پس داد جمشید؟

جمشیدخان - من هم ده ساله دارم تاوان پس میدم.

مامان - والا ما ندیدیم قیافه ی شما به تاوان دها بخوره.

جمشیدخان - ده سال حسرت صمیمیت دخترمو خوردن تاوان نبود؟

و من فقط هر لحظه بیشتر به دیوار گیجی کوبیده میشدم.

- اینجا چه خبره ؟ شما چی دارین میگین؟

مامان - تو بخواب عزیزم ، ما میریم بیرون.

جمشیدخان - من بدون دخترم جایی نمیرم.

و من دلبسته ی دخترم گفتن هاش باشم یا ترسیده ی جنازه ی پنج سالگیم؟

جمشیدخان به منی که ماتش بودم گفت : چته ؟ چرا ماتت برده ؟ مگه نگفتم نباید به اون بچه دلبسته بشی که رفتنت سخت بشه؟

کجای کاری جمشیدخان ؟ من به بابای اون بچه هم دلبستم.

مامان - از یه دختر نوزده ساله چه انتظاری داری جمشید ؟ اون وقتی که به زور گفتی تیام عقدش کنه باید فکر حالاش هم میکردی.


romangram.com | @romangram_com