#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_465

جمشیدخان - من گفتم بی خبر ؟

- به کی خبر میدادم؟

مامان - آمین ، تیام دربه در دنبالته.

جمشیدخان - اونکه غلط کرده.

مامان چشم غره ای رفت و جمشیدخان گفت : برو آماده شو ، برگردیم تهران.

مامان - آمین با تو هیچ جا نمیاد.

جمشیدخان -دختر منه ، هرجا من بخوام میاد.

مامان - کی تا حالا؟ یه عمر خفه شدم گذاشتم هر بلایی میخوای سر این بچه بیاری ، حالا دیگه پا پس نمیکشم.

جمشیدخان - دختر من با پسر برادر تو نمیمونه...سنگ تیامو به سینه میزنی ، نه؟

مامان - اون هم مثه تو ، همتون از یه قماشین.

- مامان...

مامان - آمین جان شما یه لحظه ساکت ، این همه سال هیچی نگفتم این بابات دور برداشته.

جمشیدخان - این همه سال من چیزی نگفتم و تو دخترمو به خودت وابسته کردی.

مامان - وابسته کردم ؟ خوب کردم ...تو که نمی خواستیش ، تو که به زور براش خرج میکردی... میذاشتم از بی کسی بمیره؟

جمشیدخان - من برا دخترم خرج نکردم؟

مامان - آره همین تو...تویی که فکر و ذکرت یا آذر بوده یا آیلین.

جمشیدخان - چیو میزنی تو سر من؟

romangram.com | @romangram_com